عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

دندون دندون

سلام عسل گلم   سری دوم دندون هات جونه زده دیروز دیدم (دو تا دندون بالات) مبارکه فدات بشم عسل ماما  .(93/11/21)   سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بیصدا شدم جز کباب خورا     دیشب ساعت 3 بیدار شدی هرکاری کردم آروم نشدی متوجه شدم نمیتونی خوب شیربخوری بیشتر که دقت کردم دیدم بینیت گرفته وای دوباره سرما خوردگی  یه مدتی بود ازش خبری نبود ولی انگار دوباره مارو پیدا کرد خیلی بدم میاد عزیزم خیلی اذیت میشی .امیدوارم نیازی به دکتر رفتن نباشه...
22 بهمن 1393

شیرین زبونی های عسلم تو 15 ماهگی

سلام شیرین زبونم ، عسلم   فرهنگ لغات     93/11/22                                                آب = آب زیاد تکرار میکنی   پ با فتحه =نان   پا = پا و کفش   دیی = دایی زیاد تکرار میکنی   لک = لاک   مامی ، ماما = مامان   بابا ، بابی = بابا   کک = کیک شکلات ی...
22 بهمن 1393

بابابزرگم دیگه پیشمون نیست

  سلام یکی یه دونم   امروز یکی از بدترین خاطرات عمرمو دارم برات مینویسم   یکی از بهترین ها از بینمون رفت   برای اولین بار فهمیدم از دست دادن عزیز یعنی چی(پدربزرگم)   چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده   این آخریها چندان حال خوبی نداشت نه میتونست راه بره نه خواب و خوراک درست و حسابی داشت  بابا  و عمو و عمه هام  همه کمک مامان بزرگم بودند که بابابزرگم اذیت نشه ولی زیاد کسی رو زحمت نداد و  زود رفت خیلی ناراحتم چون نتونستم این مدت برم پیشش افسوس   روز پنجشنبه 25 دی آسمونی شد می دونم اون دنیا جاش راحته و دیگه دردی نداره خدا رحمتش کنه. ...
14 بهمن 1393

آش دندونی

سلام عسل ناز ماما عسلم داری یواش یواش بزرگتر میشی و همه چی رو خوب میفهمی با اینکه نمیتونی حرف بزنی ولی هر چی میخوای میفهمونی جمعه خونه ی مامان جون اینا بودیم که عصری به بابا جونت گفتم به نظرم دندونت داره در میاد بابا جونم یکم مسخره ام کرد و گفت "چه عجله ایه میگفتی چهاردست و پا نمیره که رفت دندون نداره که درآورد بعدا هم راه میافته..." اولین مرواریدت تو تاریخ 93/9/1 درخشید دومیش هم کنار همون یه هفته بعد جونه زد. شنبه دیگه دندونتو دیدم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم به بابای سرکارش خبر دادم بابایی هو اومدنی باقلوا گرفته بودم به مادر جون اینا هم خبر دایم اونم گفت باید آش دندونی بپزیم حبوباتشو آماده کرد و دوشنبه هم برات ...
24 آذر 1393

13 ماهگی*اولین مروارید*

سلام عسلم دیر به دیر پست میذارم خیلی شیطون و شلوغ شدی وقت نمی کنم اگه وقت هم پیدا کنم این لپتاپه نمیذاره زود خاموش میشه نمیدونم چشه دو تا تبریک 13 ماهگیت مبارک با تاخیر انشاالله 120 ساله بشی خوشگل ماما، فدات شه مامانی درخشش اولین مرواریداتم مبارک (1393/9/1)   ...
19 آذر 1393

شعری برای دخترم

ریزگردها | روانشناسی آموزش زبان | مسکن قزوین کرمان | کوله پشتی فونت زيبا ساز   تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر مادرم باشی همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از...
30 آبان 1393

خاطرات(به دنیا اومدن عسلم)

سلام عزیز دلم عسلم تقریبا پس از یک سال میخوام تمام خاطرات این یک سال رو بنویسم که چه اتفاقاتی برای ما و تو افتاده اتفاقات تلخ و شیرین 1)به دنیا اومدنت جمعه قبل از عمل از خونه مامانم اینا برگشتم البته با مامان و باباو سیما که همه وسایلی رو که برات گرفته بودیم آوردیم خونه که برا به دنیا اومدنت آماده باشیم البته خبری از اومدنت نبود چون چهارشنبه که رفته بودیم دکتر گفت باید الان بیمارستان بودی دختر اینجا چیکار میکنی ولی من می خواستم طبیعی به دنیا بیایی دکتر گفت تا 4 الی 5 روز دیگه میتونی منتظر باشی بیشتر از اون دیر نکن یه سونو هم نوشت که رفتم آخرین سونو. شنبه که بیدار شدم احساس میکردم کم تکون میخوری عمه نسرین گفت یه چیز شیرین بخور درا...
29 آبان 1393

اولین آتلیه

خیلی دوست داشتم ببرمت آتلیه ولی موقعیتش پیش نمیومد. چند وقت بود دنبال آتلیه مخصوص کودک بودم که تو تبریز یه همچین چیزی نبود بالاخره از یه آتلیه وقت گرفتیم و به 1393/7/20یعنی فردای همون روز وقت داد. فردا شم با خاله سیما رفتیم خرید. عروسکاتو چند تا از لباساتو ورداشتم من و بابایی هم آماده شدیم و همراه خاله رفتیم اما تو راه خوابت برد.بابایی می خواست بیدارت کنه که نذاشتیم و عکاسه هم گفت اشکالی نداره بذارین بخوابه عوضش بیدار که بشه شارژه.بالاخره بیدار شدی و با کلی مکافات و شکلک و آهنگ و دست زدن و خندوندنت عکاس موفق شد چند تا عکس ازت بگیره. منم که سرما خورده بودم حالم خوب نبود قرار شد روز تولدت هم بیاریمت یه چند تا عکس بندازیم. ...
23 مهر 1393